آقا محمدخان قاجار قوانلو که بعدها ملقب به "کاشفالسلطنه" شد و شهرت "چایکار" را برای خود انتخاب کرد، آخرین فرزند اسدا... میرزا نائبالایاله و جهانآرا خانم، ملقب به عزیز السلطنه بود. او در اول فروردین 1244، مطابق با شنبه سیزدهم محرم 1281 و برابر با بیستم مارس 1865 در تربت حیدریه دیده به جهان گشود.
پدرش اسدا... میرزا، فرزند سیفالملوک میرزا، ملقب به ظل السلطنه است که خود فرزند علی شاه ظل السلطان بود. مادرش جهانآرا خانم، اولین فرزند قهرمان میرزا پسر عباس میرزا نائبالسلطنه است که ملقب به عزیز السلطنه میباشد.
محمد میرزا در نزد حسام السلطنه پس از اتمام دروس سرخانه وارد دارالفنون شد و به فراگرفتن زبان فرانسه و سایر علوم مشغول گردید تا در شانزده سالگی به استخدام وزارت امور خارجه درآمد و مدت دو سال به منشیگری میرزا نصرا... خان مشیرالدوله که نائب اول وزرات خارجه در زمان وزارت میرزا مسعود خان بود پرداخت.
حاج محمد میرزا بعد از دو سال منشیگری، با سمت دبیر دومی (1298 قمری، 1260 شمسی، 1881 میلادی) عازم پاریس شد.
در این سفر، حاج محمد میرزا در رشته حقوق در سوربن به تحصیل علم حقوق پرداخت و پس از اخذ پایاننامه لیسانس، به مدت یک سال به تحصیل در رشته حقوق اداری مشغول گردید و در سال پنجم اقامت خود در پاریس به رتبه نائب اولی سفارت ارتقاء یافت.
در سال 1306 قمری (1889 میلادی) که ناصرالدین شاه قاجار برای بار سوم به اروپا سفر کرد، در پاریس بنا بر تقاضای احتشام السلطنه میرزا محمود خان که برادر زن ناصرالدین شاه بود، با موافقت ناصرالدین شاه، نامبرده به عنوان مترجم دکتر فوریه که تازه استخدام شده بود، همراه کاروان شاهانه شد و به تهران مراجعت کرد و پس از هشت سال اقامت و مأموریت و تحصیل به ایران بازگردید.
بعد از مدتی حاج محمد میرزا، خانم گوهر گرانمایه، دختر میرزا رضاخان مؤید السلطنه گرانمایه را به نامزدی خود برگزید و چون ابوالفتح میرزا مؤید الدوله، پسر حسام السلطنه فاتح هرات به حکومت خراسان منصوب شده بود، حاج محمد میرزا را از جانب خود به نائبالایالگی تربت حیدریه منصوب میکند. تمام این وقایع در سال 1310 قمری (1272 شمسی، 1893 میلادی) اتفاق افتاد.
ناصرالدین شاه که در اثر حوادث سوء دستپرداخت دولت انگلستان از سوء قصد عدهای بابی جان سالم به در برده و رویه استبداد درپیش گرفته بود، رفتار جدیدش در اشخاص دنیادیده و تحصیلکرده اروپا که علاقهمند به حکومت پارلمانی به سبک اروپا بودند، تأثیر بدی کرده، شروع به مخالفت با شاه و دستگاه او میکنند که کاشفالسلطنه هم در زمره این گروه به نشر افکار آزادیخواهی پرداخته و به شبنامهنویسی هم میپردازد. وقتی خبرش به گوش ناصرالدین شاه میرسد، حکم دستگیری او را میدهد.
از طرفی ابوالفتح میرزا مؤید الدوله به حاج محمد میرزا پنهانی خبر میدهد که شاه، زنده یا مرده تو را خواسته، زود فرار کن.
حاج محمد میرزا ابتدا از تربت به ملک خود در نیشابور میرود و پنهان میشود تا اینکه قوای نظامی دولتی، نیشابور را در محاصره درمیآورند و طی یک زد و خورد، چند نفری از اهالی آنجا کشته میشوند.
محمد میرزا با عجله بار سفر بسته به روسیه فرار میکند و از روسیه هم به ترکیه عثمانی میرود و در اسلامبول، تجارتخانه فروش فرش و عتیقه دائر میکند. او در ضمن با ایرانیان مقیم عثمانی و مخالفین حکومت استبدادی آشنایی پیدا میکند و به این ترتیب روزگار میگذراند.
چون در عثمانی هم ناصرالدین شاه از تعقیب حاج محمد میرزا دستبردار نبود و از دولت عثمانی تقاضای استرداد او را کرده بود، کاشفالسلطنه بار دیگر روانه فرانسه گردید و آنقدر در آنجا ماند که ناصرالدین شاه به قتل رسید و مظفرالدین شاه به سلطنت رسید و بار دیگر کاشفالسلطنه به ایران مراجعت کرد.
در سال 1313 قمری (1274 شمسی، 1895 میلادی) حاج محمد میرزا که سی سال داشت، با نامزدش خانم گوهر گرانمایه ازدواج کرد و چون از طرف میرزا محسن خان مشیرالدوله به سمت ژنرال کنسولی ایران در هند مأمور شده بود، به سال 1314 قمری عازم مسافرت به محل مأموریت خود گردید. در آن هنگام تقریباً تمام مأموریتهای وزرات خارجه در بالاترین حد مقام آن زمان، یعنی وزیر مختاری بود و هنوز در حد سفیر مأمور به جایی نمیفرستادند، مگر به صورت فوقالعاده و یا در عثمانی، که برای ایران بسیار اهمیت داشته است.
در این سفر، حاج محمد میرزا همراه با گرانمایه خانم از طریق سرخس و عشق آباد و گذشتن از دریای خزر با کشتی و از طریق عثمانی به بغداد و کربلا میروند و چون در هندوستان مرض طاعون به شدت شایع بوده، مدتی در کربلا اقامت مینماید و با معلم شروع به آموختن زبان انگلیسی میکند. در این زمان، حکیم الممالک والی، پدربزرگ مادری خانم گوهر گرانمایه برای زیارت به کربلا رفته بود. پس از مدتی اقامت نزد ایشان، حاج محمد میرزا و گرانمایه خانم و خدمه همراه را از همان طریقی که ذکر شد به ایران مراجعت میدهد و خود به سمت مأموریت حرکت میکند تا به بمبئی وارد شود.
این قسمت را او از طریق نامههای گزارشی که به وزیر خارجه وقت ـ مشیرالدوله ـ نوشته، بهطور کامل شرح داده است: "پس از مدتی اقامت در بمبئی، چون نائب السلطنه وقت، لرد کرزن و تمامی هیأتهای نمایندگی ممالک مختلف به محل تابستانی در سیملا در دامنه هیمالیا رفته بودند، او نیز به سیملا نقل مکان کرد و در هتلی اقامت گزید که در آنجا هم دفتر کار سفارت را دائر نمود و هم برای محل اقامت خود در آن هتل جای گرفت.
نظر به اینکه بعضی از ملاکین و تجار ایرانی طرف معامله با هند، بارها تقاضای تخم چای کرده و آن را وارد کرده، ولی نتوانسته بودند بهعمل بیاورند و همچنین مظفرالدین شاه قاجار چند بار تخم چای خواسته و دستور داده بود در ملک شخصیاش بکارند و باز نتیجه نداده بود، در ملاقات کاشفالسلطنه قبل از سفر هند او را تشویق کرده بود که تخم چای و متخصص پرورش چای به ایران بفرستد.
سرانجام در مکاتبات رسمی به وزیر خارجه وقت دستور داده شد که حاج محمد میرزا خود تخصص لازم را کسب کرده، در ایران به کار زراعت چای و تهیه آن بپردازد.
از اینرو، او از بدو ورود به هند تمامی کوشش خود را بهکار برد و از ابتدا شروع به مطالعه در مراکز و کارخانه چای نمود تا سه ناحیه را در هندوستان پیدا کرد که مناسب کشت چای است: یکی در شمال (در درههای دارجلینگ) و در آسام و نیز در مزارع کانگرا در ناحیه پنجاب،
یک ناحیه کوهستانی در وسط هند که شمال کلکته بوده و یک ناحیه جنوبی در سیلان که در حال حاضر بهجای سیلان، سریلانکا نامیده میشود و مستقل است.
به دلیل اینکه مزارع کانگرا قدیمیتر و زراعت چای در آن ناحیه به حد کمال رسیده بود و معروفترین کارخانههای چایسازی در آن ناحیه بود، آن محل را برای تحصیل انتخاب نمود و در فصل پاییز که فصل چایکاری شروع میشد، به عنوان یک تاجر آماتور فرانسوی که علاقهمند به یاد گرفتن تفننی این فن میباشد، شروع به کار کرد. دلیل این کار این بوده که فن چای را کاری سری و انحصاری میدانستند و حاضر نمیشدند کسی آن را یاد گرفته و در سطح وسیع به آن عمل کند. از فرستادن تخم چای و نهال آن در خارج از هند مضایقهایی نداشتند، ولیکن از یاد گرفتن این تخصص شدیداً ممانعت میکردند. در هر صورت حاج محمد میرزا تا آخر دوره و گرفتن گواهینامه خیلی خوب از عهده برآمد و نگذاشت احدی بفهمد او یک دیپلمات ایرانی است که در واقع مأموریت وی عمدتاً آموختن زراعت و بهعمل آوردن چای است.
در پایان دوره، حاج محمد میرزا یا (تاجر فرانسوی) از آقای تامپسون انگلیسی که رئیس کل مؤسسه در کانگرا بوده، گواهینامه چایکاری را میگیرد که چگونگی عمل و تحصیل و آموزش او را عالی توصیف کرده بود. به همین منظور و برای تمرین بیشتر در نزدیکی سیملا مزرعهای اجاره نمود و در آنجا به چایکاری اشتغال ورزید. آنگاه پس از اولین برداشت، اشخاص مهم را دعوت میکند و با چای محصول زحمات خودش از آنان پذیرایی میکند که بسیار مورد پسند واقع میشود.
کاشفالسلطنه به بیشتر نقاط هندوستان سفر کرد و با امرای محلی یا راجهها روابط خوبی برقرار کرده بود. در ضمن سفر و سیاحت، روزی پیش مرتاضین میرود و یکی از آنها به او میگوید: که خداوند به تو دختری خواهد داد که نام او را آفتاب و ماه خواهی نهاد.
حاج محمد میرزا قبل از مراجعت به ایران، مقدار زیادی تخم چای، بهعلاوه چهار هزار گلدان نهال چای و قهوه و تخم کنف، دارچین، فلفل، میخک، هل، انبه، گنهگنه، کافور، ریشه زردچوبه، زنجبیل و ... خریداری میکند که در ایران امتحان نماید (هزار عدد از آن گلدانها از انواع مختلف چای و هزار گلدان نمونه قهوه و فلفل بوده است و لازم به ذکر است، دستور کشت و عمل کردن آنها را هم شخصاً مینوشته و یاد میداده است).
حمل این مقدار تخم و بذر، حتی امروز و با وسایل حرکتی مدرن ما کاری تقریباً غیرممکن است، چه رسد به نود سال پیش که از دامنه هیمالیا با ترن به بمبئی و با کشتی به بوشهر و با قاطر از بوشهر تا تهران باید این مسافت طی میشده و تازه روزی که این نهالها را به تهران رسانده و به ارک شاهی به حضور مظفرالدین شاه برده، فصل گل نهالها بوده و اغلب غرق گل بودهاند.
هیچ چیز باعث چنین همتی نمیتوانست باشد، مگر عشق به مردم ایران و علاقه مفرط به بهبود وضع اقتصادی کشور.
به اشتباه معروف است که کاشفالسلطنه تخم چای را در عصای خود پنهان کرد و به ایران آورد که دروغ محض است و ساخته و پرداخته سیاست انگلیس که خواسته بودند کاشفالسلطنه را قاچاقچی معرفی کنند.
همچنین در کتابی دیده شده است که در قرن نوزدهم یک نفر انگلیسی از معادن الماس آفریقا بهطور قاچاق مقداری الماس در عصایش پنهان کرد و به انگلستان برد!
طبق اسناد و شواهد که موجود میباشد، کاشفالسلطنه چهار هزار نهال و چیزهای دیگر را که گفته شد در هند رسماً خریداری کرد و به ایران آورد. در ضمن این اجازه را هم با اطلاع دولت انگلیس به او دادند. چون فکر میکردند موفقیت او محال است و مانعی ندارد و بعد که دیدند او در کارش موفق است و خطری برای صادرات چای انگلیس میتواند محسوب شود، خودش را از بین بردند.
آغاز کشت چای در ایران
بازگشت به تهران و ارائه نهال و بذر به عنوان رهآورد سفر در تاریخ هفتم رجب 1318 (برابر با دهم آبان 1279 خورشیدی، دوم نوامبر 1900 میلادی) بود و بعد از مدت کمی، مظفرالدین شاه به حاج محمد میرزا، لقب کاشفالسلطنه داد و امتیاز کشت چای در تمام نقاط ایران را به او اعطاء کرد (تاریخ این موضوع شوال 1318 است). قبل از مرحوم کاشفالسلطنه، چای برای اولین بار در ایران توسط حاج محمد اصفهانی در سال 1302 در عصر ناصرالدین شاه کشت شد و لیکن پیشرفتی نکرد و موفقیتی در زراعت آن حاصل نگردید.
ابتدا اعیان و ملاکین گیلان بهخاطر ملاحظات و توهمات مختلف حاضر نمیشدند که به او زمین اجاره بدهند و به این ترتیب، مقداری نهال و تخم چای فاسد شد و از بین رفت. او به حدی امیدش مبدل به یأس شده بود که نزدیک بود از عمل چایکاری منصرف شود. سرانجام با کمک مأمورین دولتی موفق به یافتن زمین مناسب شده و شش جریب زمین از اراضی ملکی میرزا کاظم خان نائبالوزاره در چاهانه سر یا چهارخانه سر (کاشفالسلطنه این زمین را باغشاه نامید) که بر سر راه قدیم لاهیجان به لنگرود بوده اجاره کرد و قطعه زمینی هم از اراضی تنکابن ملک محمد ولی خان سپهسالار تنکابنی که پدر شوهر خواهر کاشفالسلطنه هم بود گرفت و برای اولین بار در این دو قطعه زمین شروع به کشت چای کرد و این در سال 1319 قمری، مطابق با 1280 خورشیدی و 1901 میلادی میباشد.
کمکم بعد از شش سال، نواحی کشت چای افزایش یافت و کاشفالسلطنه چای بسیار ممتازی با رنگ و طعم و عطر بسیار خوب بهعمل آورد و امیدوار بود که با توسعه بیشتر آن، ایران را از واردات چای و صرف پول برای خرید آن از خارج بینیاز کند و حتی اگر ممکن شد، مازاد چای را به خارج صادر نماید و بفروشد.
او معتقد بود که ایران برای قند و چای و نفت سفید نباید پولی صرف کند و این سه قلم را وارد کند، بلکه باید خود او از ایران این سه قلم را بهدست بیاورد.
برای هر بار سفر به لاهیجان و مراجعت، چون اتومبیل و جاده مناسب نبود، از راههای کوهستانی و با اسب و قاطر، منزل به منزل میرفتند که حدوداً یک ماه طول میکشید. کاشفالسلطنه و خانواده او هر بار ماهها در لاهیجان میماندند. حتی یک بار یک سال تمام آنجا ماندند که از کشت تا چیدن و خشک کردن و بو دادن چای، همه را با نظارت خود و تعلیم صحیح به چایکاران بیاموزد.
فرزندان کاشفالسلطنه
کاشفالسلطنه دارای پنج فرزند (دو پسر و سه دختر) بود. بهطور مختصر در مورد هریک توضیحی خواهیم داد.
1- مهرماه خانم: در 21 آذرماه 1280 خورشیدی مطابق اول ماه رمضان 1319 قمری به دنیا آمد. این خانم همان فرزندی است که مرتاض هندی پیشبینی کرده بود پدرش صاحب دختری به نام آفتاب و ماه خواهد شد. در دوازده سالگی، احمد شاه به او لقب "مهر الملوک" داد و او بعدها همسر علیقلی خان سپاهی (دنبلی، ملقب به مهندس الدوله) شد که مهندس پلیتکنسین از پلیتکنیک زوریخ بود و در سال 1913 فارغالتحصیل شد. او از شاگردان آلبرت انیشتین بود. مهرماه خانم در هفتم اردیبهشت سال 1350 درگذشت.
2- گلی خانم: در هفتم مهرماه 1284 خورشیدی، مطابق بیست و نهم رجب 1323 قمری به دنیا آمد و بعدها با پسرعموی خود عباس میرزا سالور ـ قاجار قوانلو ـ پسر محمدحسن میرزا و نفیسه خانم (دختر شاهزاده عبدالصمد میرزا عضدالدوله، برادر ناتنی ناصرالدین شاه و رئیس ایل قاجار) ازدواج نمود. گلی خانم در تابستان 1357 درگذشت.
3- نریمان میرزا: در سال 1287 خورشیدی، مطابق با 1327 قمری به دنیا آمد و در همان سال به سبب غفلت دایه در هشت ماهگی از بلندی افتاد و درگذشت.
4- قهرمان میرزا: در بیست و نهم اسفند 1288 خورشیدی، مطابق با هشتم ربیعالثانی 1328 قمری متولد شد و بعدها با نوه پسری محمود خان فومنی، داماد فتحعلی شاه و ملقب به "سرتیپ" و "مدیرالسفرا" به نام خانم نصرت ملک محمودی ازدواج کرد. قهرمان میرزا در تابستان 1363 درگذشت.
5- گوهر ملک: آخرین دختر و فرزند کاشفالسلطنه میباشد که در پانزدهم اسفند 1290 خورشیدی، برابر با پانزدهم ربیعالاول 1330 قمری به دنیا آمد که پدرش بیش از چهار ماه بود که از ایران به حج و از مکه به اروپا رفته بود. خانم گوهر ملک بعدها همسر حسین مصدقی شد. همسر او سروان ارتش و تحصیلکرده (سن سیر) بود که در اوان جوانی درگذشت و گوهر ملک به همسری برادر او هدایتا... مصدقی درآمد که در رشته حقوق در پاریس تحصیل کرده بود و هر دو فرزندان حاج محسن مصدقالممالک بودند که از نمایندگان دوره دوم مجلس و نماینده ملایر و نهاوند و دولت آباد و تویسرکان بود.
آخرین اطلاعاتی که داریم، هماکنون گوهر ملک در کنار همسرش در تهران سکونت دارد و هر از چندگاه با وجود کهولت سن به مناسبتهایی سفر به خطه گیلان مینماید و با گشت و گذار به شهر لاهیجان و زیارت آرامگاه پدرشان، از نزدیک حاصل زحمات آن بزرگمرد را مشاهده میکنند. این حضور برای مردم مهماننواز گیلان زمین، مخصوصاً اهالی شهر لاهیجان بسی افتخار است که میزبان آخرین فرزند یادگار پدر چای ایران باشند.
همسران کاشفالسلطنه
1- گرانمایه خانم: همسر اول کاشفالسلطنه که پنج فرزند مذکور از دامان او هستند. پس از دو هفته از زایمان آخرین فرزند، حالش نامساعد میگردد و با تمام کوششی که پزشکان آن زمان در بالینش انجام میدهند، در دوم فروردین سال 1291 خورشیدی، مطابق دوم جمادیالثانی 1330 قمری دیده از جهان فرو میبندد.
کاشفالسلطنه ضمن دریافت آخرین نامه همسرش و پس از آن، تلگرام خبر درگذشت او فوراً از پاریس به سوی ایران حرکت میکند و پس از گذشت هفت ماه و نیم از فوت همسرش به تهران میرسد.
2- همسر دوم: پس از درگذشت همسر اول، با امیرزاده خانم محمودی، ملقب به مفتخرالسلطنه، دختر محمود خان فومنی، معروف به سرتیپ و مدیر السفراء، نوه هدایت خان فومنی که امیر گیلان و مادرش (ملکزاده خانم و لقبش زینتالسلطنه بود و ملکزاده دختر ملک سلطان خانم، خواهر ناصر خان ظهیرالدواله دولو است) دختر فتحعلی شاه بود، ازدواج کرد. این خانم قبلاً هم شوهر کرده بود و همسرش فوت نموده بود و بعد که همسر کاشفالسلطنه شد، فرزندی نیاورد. او فرزندان کاشفالسلطنه را چون فرزندان خود و نوهها را چون نوه خود صمیمانه دوست داشت و به آنان محبت میکرد.
دیگر خدمات کاشفالسلطنه
1- اولین شهردار تهران (به سبک مدرن) در دوران استبداد صغیر محمدعلی شاه (با فرمانی که از جانب مجلس شورای ملی صادر گردید).
2- چاپ کتاب "کتابچه قانون بلدیه" در مطبعه شاهی در سال 1325 قمری که در آن، وظایف شهرداری و مأمورین آن به تفضیل آمده و تشکیل انجمنها و دوائر مختلف و وظایف هر مأمور در شغل محوله بیان شده است.
از دیگر خدمات او میتوان اشاره کرد به: نامگذاری خیابانها و کوچههای تهران، شمارهگذاری منازل، روشنایی خیابانها با چراغ برق، ترتیب رساندن آب آشامیدنی به خانهها با گاری بشکهدار، اداره پلیس، سرویس درشکه اسبی کرایه برای استفاده عموم، برنامه رفتگری و نظافت معابر و آبپاشی خیابانها برای فرونشانیدن گرد و غبار است.
از دیگر کارهای او در سمت شهردار بودنش، چراغانی مجلس و آتشبازی بود.
دوران شهرداری او فقط یک سال طول کشید و چون پیشرفت دلخواهی در امور بلدیه یا شهرداری ندید، از این شغل استعفاء کرد.
بعد از این، در زمان وزرات سعدالدوله به اقتضای احتیاج، وزرات خارجه از کاشفالسلطنه دعوت بهعمل میآورد که تصدی امور محاکمات وزرات خارجه را به عهده بگیرد که او یک سال در این شغل میماند.
برای بار دوم، مدتی در سمت کنسول ژنرال عازم هند میشود. در مراجعت به تهران (1326 قمری) به تصدی امور محاکمات وزرات امور خارجه مشغول میشود و به مخالفت علنی با دستگاه محمدعلی شاهی و استبداد او برمیخیزد. چون خطر نزدیک میشود، قبل از به توپ کشیده شدن مجلس از طریق رشت عازم سفر مکه و ادای مناسک حج سال (1329 قمری، مطابق با 1290 خورشیدی) میشود که در آخر پاییز واقع شده بود.
پایان کار کاشفالسلطنه، پدر چای ایران زمین
کاشفالسلطنه که با فرمان مظفرالدین شاه امتیاز کشت چای را در همه ایران داشت، در این زمان تحت نظام جدید اداری و مملکتی از طرف وزارت فوائد عامه به ریاست سازمان چای تعیین شد و او با تمام اشکالات و کارشکنیهایی که از اولین مرحله تا آخر عمر با آن روبهرو بود، به کار چایکاری و تعلیم و توسعه آن ادامه داد. در آن هنگام، مزارع چای در آستارا، تنکابن، طوالش، لاهیجان، مازندران و استرآباد دائر و مورد بهرهبرداری بود.
همچنین متخصصین چایکاری که از چین استخدام کرده بود، به نامهای "تنگ خی تسویا هایی چو" که بعد از تشرف به اسلام و رفتن به حج، به نام حاجی محمد مشهور شد و "درونری" به نام حاجی علی و "شوتنگ چی با سیفانچی" به نام حاجی حسن و "یوان چی" که زود فوت کرد (گویا در آخرین سفر، یوان چی هم در ماشین همراه کاشفالسلطنه بوده که کشته شده و در پایین مقبره کاشفالسلطنه دفن گردیده است) که برادرزادهاش "ایپ موچن" به نام حاجی حسین ایراندوست تغییر نام دادند.
هرکدام از آنها در شانگهای با مقرری ماهانه چهل تومان نقره به استخدام کاشفالسلطنه درآمدند و تا سال 1342 خورشیدی مشغول به کار بودند.
این چهار نفر، ضمن تشرف به دین اسلام، به حج تمتع رفته و هر چهار نفر همسرانی ایرانی گرفتند و صاحب فرزاندانی شدند که الآن نوادگان آنها حتماً حیات دارند.
تا سال 1342 خورشیدی، هایی چو یا حاجی محمد در رشت، درونری یا حاجی علی و سیفان چی یا حاجی حسن هر دو در دانشکده کشاورزی کرج، وایپ موچن یا حاجی حسین ایراندوست در لاهیجان به کار اشتغال داشتند.
حاج حسین ایراندوست از همسر ایرانی خود شش فرزند دارد و بعد از دوران بازنشستگی باز هم به عنوان متخصص در یکی از کارخانههای شمال کار میکرد (وی همیشه افتخار میکرد که تمام متخصصین ایرانی چای، تربیتشده او هستند و عقیده داشت که برای بهبود کیفیت باید هر کارخانه، چای خود را بستهبندی کرده و به بازار عرضه کند تا از روی رقابت، بهتر شدن چای و حتی عالیشدن آن میسر شود).
کاشفالسلطنه با تمام بار و ماشینآلات چای و همراهان از بمبئی با کشتی به مقصد بوشهر حرکت کرد و در آخرین روزهای اسفند 1307 خورشیدی در بوشهر پا به خاک ایران گذاشت و با اشتیاق اینکه در هنگام حلول سال نو بتواند در کنار فرزندان و اعضای خانواده خود باشد، از بمبئی کارت پستالی برای آخرین فرزند خود (مهرماه خانم) نوشت و فرستاد که تاریخ آن، دهم آذر 1307 خورشیدی است و این، آخرین نوشته او بود.
کشتهشدن کاشفالسلطنه
در بوشهر، امانا... میرزا جهانبانی که فرمانده قشون آن نواحی بود، به اصرار زیاد میخواست کاشفالسلطنه را چند روزی در بوشهر نگاه دارد، ولی او حتی به یک شب ماندن هم راضی نبود، چون نهال و تخم چای و ماشینآلات همه را با قاطر به شیراز گسیل داشته بود و میگفت باید زود به شیراز برسد تا آنها خراب نشوند.
و به این ترتیب، اتومبیلی از کمپانی زیگلر با راننده عرب و یک اتومبیلی دیگر برای همراهان اجاره کرد و ساعت یازده صبح از بوشهر به سمت شیراز حرکت نمودند. در اتومبیل اول، کاشفالسلطنه در صندلی جلو (پرتیوا) و یک امنیه ژاندارم در صندلی عقب و پشت راننده نشسته بودند. در اتومبیل دوم، هر چهار نفر چینی سوار میشوند و هشت صندوق لوازم شخصی کاشفالسلطنه و سوغات و ... در آن بود.
در گردنه ملو که بین دالکی و کنارتخته میباشد، اتومبیل آنها به دره پرت شد. کاشفالسلطنه و آن ژاندارم در همان لحظه کشته میشوند. اما راننده و پرتیوا با زخم مختصر در شیراز معالجه سرپایی میشوند و رئیس کمپانی زیگلر، راننده عرب را برداشته و میروند. دیگر هیچ اثری از این راننده یافت نشد و او که شاهد معتبری در این حادثه بود، گویی آب شده و به زمین فرو رفته!
مرحوم سرهنگ همایون در آن وقت فرمانده لشکر فارس بود و در شیراز شاهد حضور این واقعه تلخ بوده است.
ابهامات در مورد کشتهشدن کاشفالسلطنه و شایعات اینکه نفر عقب او، یعنی پرتیوا با گلوله او را کشته و بعد اتومبیل او را پرت کردهاند تا به امروز نهتنها به شدت خود باقی است، بلکه غیر از این نمیتواند باشد که شخص مشکوکی چون پرتیوا که مأمور پلید انگلیس بود او را کشته و به کمک راننده اتومبیل را به دره پرت کرده است (هنگام دفن کاشفالسلطنه، دو نفر کارگری که او را در آرامگاهش نهادند، جای یک گلوله را در شقیقه او دیده بودند).
متأسفانه در زمان این حادثه، مهرماه خانم به همراه همسرش که در خراسان مأموریت داشت، در مشهد بودند. قهرمان میرزا مشغول تحصیل در خارج از ایران بود و خانم گوهر ملک، دختر مدرسه بود و گلی خانم مشغول بچهداری از طفل نوزاد. خلاصه هیچکس نبود که فوراً به تحقیق درباره این حادثه بپردازد. حتی لوازم شخصی و مقداری سوغات و دفتر یادداشت و پول و هر آنچه که همراه او بوده، به عوض تحویل به ورثه، در تهران به وزارت فوائد عامه برده و در مقابل مطالبه ورثه، حتی یک برگ کاغذ هم از این امانت که برای خانواده وی ممکن بود روشنگر چیزی باشد و در هر صورت یادگار بود و ارزش عاطفی داشت، پس ندادند.
طبق وصیت کاشفالسلطنه، خانوادهاش جنازه او را به لاهیجان حمل میکنند و در سر تپهای به وسعت هزار متر که به این منظور در زمان حیاتش در ضلع جنوب غربی لاهیجان به فاصله کمی از جاده اصلی خریده بود، به خاک میسپارند.
نکتهای در مورد مرگ مشکوک کاشفالسلطنه
نورآقا فلاحچای (بصیر التجار)، فرزند سیدمهدی فلاحچای (بصیر التجار) که مرحوم کاشفالسلطنه در بدو ورود به شهر لاهیجان با ایشان معاشر میشود و مواظبت از مزارع چای را به ایشان واگذار میکند و بعدها کل زمینهای زیر کشت چای را تماماً در اختیار ایشان میگذارد، یکی از معمرین شهر لاهیجان است.
ایشان درخصوص چگونگی محل دفن کاشفالسلطنه چنین فرمودند: "روزی مرحوم کاشفالسلطنه، کارگری را فرستاد دنبال پدرم که چند کارگر بفرستد بالای تپه. خودش هم از اداره آمد بالای تپه ـ که اکنون آرامگاه اوست ـ ایستاد. حدود پنجاه کارگر با داس و بیل رفتند آنجا و به دستور کاشفالسلطنه شروع کردند آنجا را صاف و هموار کردن و حصیر آوردند و مرحوم کاشفالسلطنه به پدرم فرمود ناهار را همینجا میل میکنیم. سپس دفتری بیرون آورد و وصیت کرد که من هرجا فوت کردم، مرا بیاورید اینجا دفن کنید. بعد از ناهار خداحافظی کرد و به سفر هند و چین و ژاپن به منظور مطالعه بیشتر و ترقی بهبود زراعت وضعیت چای و آوردن متخصص چایساز چینی رفت. بعد از مدتها خبر آوردند که کاشفالسلطنه در مراجعت به تهران به دره پرت شد و فوت کرد. پدرم بلافاصله تلگرامی از طرف اهالی لاهیجان به مرکز نمود که بعد از آن، جسدش را به لاهیجان آوردند و در جوار بقعه آقا سید حسین ـ نزدیک محل دفن کاشفالسلطنه ـ مرحوم شیخ رسول انصاری لاهیجانی بر آن نماز خواند. سپس رئیس شهربانی آمد پدرم را برد کنار و گفت: تنها چهار نفر جهت تدفین به بالای تپه بروند و آنگاه دور تا دور تپه را پاسبانها محاصره کردند. چهار نفر که یکی عمویم بود، شروع کردن به کندن قبر، که به علت سنگلاخ بودن مکان، بسی دشوار بود. بعد جنازه کاشفالسلطنه را آوردند داخل قبر نهادند که مرحوم شیخ جعفر انصاری سر کفن را باز کرد تا تلقین بخواند که جای گلوله را در سر کاشفالسلطنه مشاهده کرد و آمد به پدرم گفت که او طی تلگرافی قضیه را به اطلاع مسئولان رساند."
آنگاه درخصوص تأسیس آرامگاه کاشفالسلطنه گفتند: "در زمان احمد حسین عدل ـ مدیرکل کشاورزی ـ یک پنجم برگ سبز چای که تحویل کارخانه (شرکت اختیو) بود ـ که یکی در لاهیجان و دیگری در فومن بود ـ بابت سهام کشاورزان چای کنار گذاشته میشد که طی چندین سال در حدود یکصد و چند هزار تومان اضافه آمد. پدرم ضمن دعوت از تمام سهامداران در منزل خویش، از آنان خواست تا با رضایت خودشان و با نظارت فرمانداری به تأسیس آرامگاه کاشفالسلطنه بپردازند. همگی از این کار استقبال کردند و پولهایشان را برای این کار بخشیدند و طی صورتمجلسی، هیأت تأسیس و ناظر انتخاب شد و با مهندس غفور گنجهای که بهطور رایگان فعالیت میکرد، شروع شد و بعدها صورت تکمیل به خود گرفت."
در روزنامه اطلاعات دوم فروردین 1308 خورشیدی، چنین نوشته شده است: "آقای کاشفالسلطنه (چایکار) از بوشهر به وسیله اتومبیل کمپانی زیگلر عازم شیراز گردید و در کتل ملو ]که بلو حروفچینی شده[ بین دالکی و کنار تخته، غفلتاً اتومبیل پرت شده، آقای کاشفالسلطنه و یک نفر امنیه بلافاصله فوت مینمایند. پسر موسیو پرتیوا که همراه بود و همچنین شوفر اتومبیل مجروح میشوند. جنازه امنیه را در کنار تخته دفن و برای دفن جنازه کاشفالسلطنه از شیراز اتومبیل خواسته شد. مجلس ترحیم در مسجد سپهسالار ناصری منعقد میگردد."
سخن آخر
کاشفالسلطنه از رجال تحصیلکرده و علاقهمند به توسعه و ترقی اقتصاد ایران بود. او مردی بود آزادیخواه، انسانی بود صحیحالعمل و ایثارگر. قلبی مهربان داشت و دوستان فراوان که همه از صمیم قلب اعمال او را تحسین میکردند.
در زمینه سیاسی، فعالیت چشمگیری داشته که مقدار زیادی از آن مربوط به اواخر قاجاریه میباشد و قاعدتاً بایستی در آرشیو مجلس و کتابخانه آن موجود باشد.
در زندگی خصوصی، مردی بود مهربان، دست و دل باز و باسخاوت، شوخ و نکتهسنج. همسری باعطوفت و پدری دلسوز و مسئول.
او معتقد بود که فرزندان او ـ پسر و دختر ـ باید در سطح مساوی و برابر به آموزش و تحصیل بپردازند و توصیه او به همه نیز همین بود. چون معتقد بود نیمی از جامعه را که زنان تشکیل میدهند، اگر از لحاظ دانش و تربیت برابر با مردان نباشند، جامعه نخواهد توانست در دانش و صنعت پیشرفت لازم را بنماید و به درجه بالایی از تمدن برسد.
او دلش برای بهبود وضع مردم این آب و خاک میتپید و در هر فرصتی برای ترقی ایران گام برمیداشت.
کاشفالسلطنه کشته شد که ایران نتواند در صنعت چای رقیبی برای هندوستان شود و سیاست بیرحمانه دفتر سیاسی انگلیس در هند در جایی که با منافعش برخوردی ممکن بود، بهوجود آید. خیلی زود دست به کار شد که حریف را از بین ببرد، زیرا کاشفالسلطنه با علاقهمندی بسیار تا آخرین روز زندگی با کوشش برای بهتر شدن محصول چای و رسیدن آن به حد قابل صدور، دقیقهای به خود اجازه آرامش نداد.
روانش شاد و نامش همیشه جاوید باد.
منابع
1- نامها و نامدارهای گیلان، جهانگیر سرتیپپور
2- روزنامه کیهان، ۲۲/۳/۱۳۴۲
3- تاریخ مشروطه، ملکزاده
4- روزشمار تاریخ ایران، باقر عاملی
5- تقویم صد و ده ساله، نشریات اداره کل آمار
6- سه سال در ایران؛، دکتر فوریه
7- یادداشتهای مربوط به سفر کاشفالسلطنه
8- کاشفالسلطنه پدر چای ایران، ثریا کاظمی
• وبلاگ تاریخ گیلان (TARIKHGILAN.BLOGFA.COM)