احمد میراحسان:وقتی دوستانی به دیدة لطف به شما مینگرند و میاندیشند داشتهایی نزدت گرد آمده است و چشمداشتهایی وجود دارد و تو حسابت خالی است و شرمندهای، چه باید کرد؟ راستی چه باید کرد؟
گفتوگویی خواستند دربارة تصمیم انجمن شهر دائر بر نوسازی بنای امجدالسلطان و من گرفتار هزار و یک کار ناتمام هستم و تازه چه بگویم که خودتان بهتر ندانید؟ چون مجال نبود، صفحاتی از کتاب "روایت / شهر" را که اثری بینارشتهای است (انسانشناسی ـ سینما ـ شهرسازی) دربارة لاهیجان و پژوهشی است که نیمی از آن ـ حدود سیصد صفحه ـ پایان پذیرفته و نیازمند حمایتکنندهای است، بهجای گفتوگو برای چاپ دادم.
در حقیقت، این صفحاتی از دیباچه، افق بنیادین و دستگاه منسجم و پسامدرنیستی تحلیل شهر را ارائه میدهد و ضمناً نشان خواهد داد در مقایسه با راههای متکلم داناییهای ژرف، چگونه شهر گرفتار تفکر پیشپا افتاده و میانمایه یا بهتر بگویم بیفکری است. بهترین توصیف از نظرم برای نوسازیهای لاهیجان، ایده "کیچ" است. کیچ، مبین سلیقة عوامانه، فقدان حس زیباییشناسی و والامرتبگی و تخصص و ذائقة میانمایه است که بر ما حاکم میشود و همهچیز را فرو میکشد.
آیا به گنبد آقاسید حسین، به کاشیهای ماشینی مسجد جامع و چهارپادشاهان، به قوریِ پارک که جای باغ ملی خاطرهانگیز را گرفته، به ساختمانهایی که کوه را محاصره میکنند و چشمانداز تنها ثروت باقیماندة لاهیجان را به نابودی میکشانند و به دهها مورد "نوسازی" که حالا "امجدالسلطان" هم قاعدتاً جزئی از آن خواهد شد، توجه کردهاید؟ بیسلیقگی، فقدان تخصص، کار تقلیدی و در واقع تخریب، تنها کلمة شایستة این نوسازی است. خداوند ما را جزء "خبطت اعمالهم" قرار ندهد.
روایت (Harativ) / شهر (City)
1ـ منظری که برای گفتوگو از شهر با مصداق لاهیجان برگزیدهام، محصول وضع و موجودیت ذهنی خود من است. یعنی تخصصم در سینما و روایت کلامی و بصری از یکسو و علائقم دربارة وجه انسانشناختی و شهرشناسی انسانشناسانه و گردآمدن این دو در یک زمینه مطالعة فلسفی غیرحرفهای و برخاسته از نزدیکیهایم به فلسفه معاصر که در حوزة زیباشناسی و فیلمپژوهی به دردم میخورد، جدا از حشر و نشر هرسالی من با متون فلسفی. این همه به دغدغه و میلی پاسخ داد که حاصل وجود من و وجود زادگاه من است. پیل به روایت عشق، فاجعه، مرگ شهر و انسان پرورده در زهدان آن.
2ـ به سبب تازگی و بداعت و معرفی پژوهش حاضر برای نخستین بار، ضروری است پایههای بحث چند کانونی و پیرنگهای گوناگون که در دایرة بزرگ گرد میآیند، توضیح داده شود.
3ـ در فرصت کوتاه حاضر، من شمایی فشرده از کتاب حاضر را در اختیار مینهم و بدیهی است این فشردگی، مجال زیادی برای در اختیار نهادن همة ابعاد بحث حاضر فراهم نمیآورد؛ بحث کامل در متن خواهد آمد.
قرائت شهر و خوانش سینمایی متن، نکته مهم روایت / شهر است. در این بحث، ما به شهر همچون یک زن / راوی مینگریم که به روایت بصری / سینمایی خود میپردازد و ما روایت او را مثل یک فیلم "تماشا" میکنیم یا میخوانیم. با توجه به اینکه زن در جامعة تاریخی بشری، جدا از دوران تفوق زن / مادر، همواره در یک موقعیت ستمدیده قرار داشته است و بهویژه در سرمایهداری، این ستمدیدگی حادتر و پوشیدهتر شده است. این قرینهپردازی به معنی ستمدیدگی شهر با سیاست استیلاجویانه / مردورانه هم هست؛ هرچند به همان نسبت برای اولین بار در جامعة سرمایهداری است که مبارزه علیه ستم بر زنان هم ژرفتر و آگاهانهتر پیش رفته است. این ستم در مسیر نابودی نیست، بلکه در مسیر تثبیت روایتی بهرهکشانه / مردورانه از زن است که مایة اغتشاش، بحران و تخریب شخصیت او میشود. و در حدود شهر / زن هم این قاعده حکمفرما بوده است. سرمایهداری، شهرها را توسعه میدهد، اما به شکل یک سلطة مخرب مردانه و روفتن این روایت عمومی چندسویه و همهجانبه از شهر، بخشی به تخریب جانب هستیِ طبیعی و میراث طبیعیِ شهر اختصاص دارد و بهویژه همة اینها بر زمینة یک چیز بدتر که محصول یک مدیریت ماقبل مدرن است، هزار بار تشدید میشود.
تخریب میراث طبیعی شهر، همان بخشی است که میخواهم با مصداق لاهیجان دربارة آن سخن بگویم. در حقیقت مدرنیزاسیون مردسالارانه خاص ایران که آمیخته با سنتهای مدیریت پرهرج و مرج غیرتخصصی، مخرب، ماقبل مدرن، پدرسالارانه و استبدادی در سه دورة قاجار و پهلوی و زمان حاضر است، سبب صدمات جبرانناپذیری به هستیِ شهر و نیز وجود طبیعی / غریزی شهر به مثابة موجود زنده و حیات فردی و شخصیت آن شده است که گفتوگو از آن میتواند لااقل آگاهیبخش باشد. ما با چند لایه سخن روبهروییم:
1ـ گفتمان مدرنیزاسیون از بالا، استبدادی و سطحی و فاقد عقلانیت مدرن در مورد شهر لاهیجان که عقل تخصصی و عقل انتقادی در این مدیریت کمتر نقشی داشته است.
2ـ گفتمان هرجومرج مدیریتی خاص دورانهای انقلابها و تداوم آن و آمیختن با پیامدهای جنگ و سپس سازندگی تمرکزگرا و فاقد برنامة خردگرا و قطعیتطلب و نیز تداوم آن با تناقضات دوران دوم خرداد که گشایشهای نسبی سبب حضور بانههای مخرب، زمینخواران و افراد جاهل و غیرمتخصص و مدیریت بسیار ضعیف بر شهر به بهانة مدیریت دموکراتیک شده که چون واقعاً دموکراتیک نبوده، نیروهای ناتوان تازهای از راه رسیدند و به تخریب ادامه دادند. یک مدیریت واسطه خرد و شوراها شکل گرفت.
3ـ گفتمان مردسالارانه که درآمیخته با گفتمانهای سنتی، استبدادی و یا جبارانه عمل کرده و با پوشش مذهب به بحران شهر افزوده است و مداخلات نبردها / اقتدارگرای مقامهای مذهبی / سیاسی.
منظر گفتوگو نیز در اینجا حاوی رویکردهای گوناگون است که بر محور جنسیت و قدرت تبیین خواهد شد:
1ـ منظر نمایش همچون بنیاد جامعة معاصر که جامعة نمایش است.
2ـ منظر روایت سینمایی: سینما، هنرمندان تکنولوژیک، و در اینجا کاملترین شکل نمایش در جامعة مدرن را تعریف میکند.
3ـ منظر زن، شهر / زن، شهرزاد / زن، طبیعت زن فرهنگ / زن تحلیل، زن / زهدان.
و زن / زمین با این فرض که هم شهر، هم راوی و داستانگو، هم سینما و هم زمین و هم طبیعت و هم فرهنگ از سرشت جنسیت زنانه برخوردارند. بدینترتیب من روایت سینمایی تخریب میراث طبیعی شهر لاهیجان را ماهراً یک چالش جنسیتی در نظام مردسالار و در ادامة ستم مردان بر زنان میدانم. مردانی که در دامان مادران، در آغوش معشوقان و همسران و در کنار دخترانشان میزیند و نیاموختهاند با دیدگاهی احترامآمیز، برابر و رشددهنده به جنس مقابل بنگرند و هریک به گونهای تحت سلطه میگیرند و پیر و فرسوده میسازند. و حتی در جوامع دموکراتیک معاصر، ساختارهای بنیادین جامعه اعم از اقتصاد، سیاست و فرهنگ حامل تفوقطلبی و خصوصیت مردورانه است. و نیز شهرها فضاهایی بر اساس نیازهای مردان و نه انسان رها از منظر تبعیض جنسیتی ساخته میشوند.
بدینسان ما با چند بحران رویهم افتاده و با هم گردآمده روبهرو هستیم که بخشی از آنها از سرشت جامعة مدرن، بخشی از سرشت مدرنیزاسیون از بالا و عقبماندة ایرانی و بخشی از بحرانهای انقلابی فراهم آمده است و البته در کانون این بحرانها، بحران "قدرت و جنسیت شهر" فعال است.
افراد سکولار نظم دینی را میتوانند تشدیدکنندة این نقش قدرت ماقبل مدرن و این بحران بدانند و تناقضات آن را در تخریب شهرهای ایران بهطور کلی و لاهیجان بالاخص محصول چنین وضعی بشمارند و درحالی که فمینیستهای اسلامی معتقدند در تفسیر فمینیستی اسلام، جاهای حتی بسیار پیشروتر از دموکراسی غربی جهت دفاع از حیثیت انسان / زن در جامعة مردسالار وجود دارد که هنوز مورد توجه قرار نگرفته است و زنان جامعة ما با توسل به آن میتوانند در بهدست آوردن حقوق خود مبارزه کنند و این واقعیت به معنی آن خواهد بود که رها کردن شهرهای ما از ستم مردانه با منظر احترامهای دینی به شهر، طبیعت، آب، درخت، زمین و ... هنوز جای فراوانی برای پیشروی دارد. نظام دینی اگر واقعاً دینی و حاوی معرفت ژرف باشد، میتوان بر اساس سنتهای دینی ـ ایرانی، چه زرتشتی و چه اسلام شهر را از این ستم موحش نجات دهد و این پتانسیل همهجانبه است، یعنی علیه فساد مدیریتی، علیه فساد طبقاتی، علیه جهالت در ادارة شهر، علیه زمینخواری، علیه امتیازجویی و تخریب شهر به سود منافع سرمایهسالارانه و ... میتوان آموزهها / اصل دینی را فعال کرد که این خود به معنی یک انقلاب فرهنگی / مدیریتی خواهد بود.
فعلاً بدون وارد شدن در مناقشة بین فمینیستهای رادیکال، لیبرال یا مارکسیست ـ فمینیستهای اسلامی، باید قبول کنیم بحرانهای موجود فراتر از این دعواست. یعنی ولو با پذیرش مدیریت مردانه در بسیاری از شهرهای مدرن جهان، ما با مشکلات ویژهای در اینجا سروکار داریم که هرگز در آن جوامع وجود نداشته و شعور و قانونمندی و حفاظت دموکراتیک شهرها، ولو در نظامهای مردسالار و دموکراسیهای مردورانه انکارناپذیر است. هرچند فمینیستها، چالشهای موجود در اینگونه شهرها، مدیریت مردان و شهرسازی و تاریخ مذکر شهر را مهمتر از هر چیز دانسته و همة مشکلات را ریشه در این تبعیض جنسیتی فهم میکنند و بر درک رابطة زن / شهر و جنسیت با قدرت تأکید میکنند.
حال اجازه دهید دربارة تکتک رویکردهای مورد اشاره با توجه به بحث تخریب هستی طبیعی شهر، توضیح کوتاهی بدهم. از رودیت زن / شهر شروع میکنم: از آنجا که شهر در اینجا دربردارندة طبیعت شهری هم هست، زن / طبیعت، یعنی گیاه / زن، درخت / زن، آب / زن و زمین / زن در همان رودیت شهر / زن و زن / شهرزاد میگنجد. ایدة بررسی جنسیت و قدرت البته میتواند به توهم فمینیست بودن نویسنده دامن زند.
حقیقت آن است که من فمینیست نیستم، نه از نوع مارکسیست، نه نومارکسیست آن و نه از نوع رادیکال آن. اما از آنجا که هیچ علاقهای هم به سرپوش نهادن، ممنوعیت، گریز از رویکردهای نو و نفیگرایی متعصبانه ندارم، و از قطعیتها و احکام حتمیِ نفی و قبول پدیدههای کهنه و نو بیزارم، همواره دارای کنجکاوی آزمایشگرانه ولو گاه شوخطبعانه و توأم با بازیگوشی در مورد تجربههای تازه هستم. و خیلی هم پژوهشها و محصولات علمی و ذهنی آدمی را تردیدناپذیر و یقینی و حتی جدی نمیدانم و همواره بیشتر برای من برداشتن مشتی کوچک آب از اقیانوس دانایی مندرج درکنه هستی را دارند. در نتیجه، هم به خود و هم به دیگران اجازه نمیدهم بیمهار در حوزة پژوهش علمی خیالپردازی نمایند و پروبال دادن به خیال دربارة تبعیض جنسیتی هم برایم فارغ از این منظر نیست؛ آنرا مفید میدانم و فکر میکنم غذاهای غیرقابل هضم و ماندة یک تاریخ، استفراغ شود و معده زمان برای هضم روابط برابر انسانی آمادگی یابد، بهتر است تا سرپوش نهادن به واقعیت تبعیض یک جنس علیه جنس دیگر. هرچند در تلاش برای طرح و بحث و راههای عملی نفی این تبعیض، بدیهی است انواع افراطها و رویکردهای بیمارگونه سربرآورد و انسان افراطی از آن سر بام بیفتد و علیه طبیعت بشری برخیزد و به بحرانهای تازه دامن زند.
من اعتقاد دارم مرد و زن در شهر سالم بهطور برابر مکمل همدیگرند و اندیشة برتری یک جنس بر جنس دیگر در هر دو تاریخ مذکر گذشته و مؤنث احتمالاً آینده، اندیشهای ستمخواهانه است و درک شهر و بحرانهای شهری هم باید در پی ایجاد این تعادل باشد و شهرت شهر مردانه یا شهر زنانه نباشد.
ضمناً معتقدم ماهراً پدیدهها دارای شهرت زنانه یا مردانه بودهاند. اگر احترام به انسان فراتر از منظر جنسیتی صحیح است، این احترام به معنی نفی هستی طبیعی جنسیتی انسان نیست. فعلاً که انسان به پذیرش واقعیت جنسیتی خود مجبور است و کرة زمین از همجنسگرایان تشکیل نشده است. هر زمان انسان طبیعتاً به موجود غیرجنسی بدل شد و نقش جنسی زن و مرد در اثر تکامل طبیعی زائل گشت و عمل جنسی به رباتها و زاد و ولد به ماشین سپرده شد، در آن صورت حتماً جامعة بشری با نگاه تازهای به انسان که دیگر نازن و نامرد است خواهد نگریست. اما حقیقت آن است که امروز پدیدهها از سرشت جنسیتی برخوردارند و تا امروز نقش زمین، طبیعت و شهر هر سه زنانه بوده است. و مناسبات قدرت در جامعة طبقاتی تا دوران معاصر مردانه و رابطة جنسیت و قدرت و در نتیجه شهر و قدرت هماکنون برای ما از اهمیت برخوردار است و درک تخریب و بحران هستیِ شهرها از این نظر به نظرم یاریدهنده است.
ارائة تعریفی ساده که برای همه قابل قبول باشد از مطالعات شهر / زن آسان نیست، اما شاید قابل فهم باشد که آن را در زمرة مطالعه روابط جنسیت و قدرت بدانیم. در نتیجه وقتی از تکنیکهای آگاهیبخش و آموزشی دربارة آگاهیمان درخصوص نقش مخرب مدیریت مستبد مردورانه در شهر حرف میزنیم، این پژوهشها مبدل به ابزارهای جدی توسعة هماهنگ شهر و آسیبشناسی شهر و ممانعت از تخریب بیشتر میشود. بدیهی است برای چنین تعریفی ما نیازمند بازخوانی رابطة مستحکم وضعیت شهر / زن و سیاست هستیم و باید بپذیریم با سبک و زبان متفاوتی در بررسی و مطالعات زنورانه شهر روبهرو خواهیم بود که با عادتهای آکادمیک شهرشناسی ما فرق دارد و با آن میستیزد. زیرا رشتههای سنتی شهرشناسی قادر به ساختشکنی مفروضات مردورانه و نفی عینیتگرایی فرضی و وهمی مردسالارانة آکادمیک نیست.
از سوی دیگر، بررسی پدیدارشناسی آگاهی فمینیستی از شهر نتایج جالبی بهبار میآورد. آگاهی فمینیستی زنان، آگاهی از قربانیشدن به دست مردان است. ساندرالی بارتکی در کتاب Femininity and Pomination مقالهای دارد به نام Toward a Phonomenology of Feminist Con Scious ness. در اینجا گفته میشود زنان برای درک خود به عنوان نیروی قربانی باید از موجودیت یک نیروی غیر و قربانیکنندة بیرون از خود آگاه شوند؛ نیرویی که کردار فاقد انصاف و عدل علیه زنان دارد. شهر / زن، موجود زندهای است که یک سیستم مدیریت ظالمانة مردانه، بدون مسئولیت، اقتدارگرا و سودطلب که صرفاً به بهرهکشی مردانه از شهر علاقهمند است، حیات او را در خطر قرار میدهد، زیبایی او را به سود لذت خود تخریب میکند، و اجازة آگاهی و دفاع از خود و کسب آزادیاش را از سلطه و استیلا و حکمروایی مخرب نمیدهد. در خطر قرار گرفتن هستی و سرشت زنانة شهر، یعنی در خطر قرار گرفتن منظر، چشمانداز به نمایش زیبایی، طبیعت، درخت، گیاه و آب و رنگ و بوی زایشگر شهر به سود کالاییشدن هرچیز برای کسب سود آنی. وقتی این مشخصه با هرج و مرج و جهالت و کوردلی و استبدادی عقبمانده و اقتدارجویی و رانتخواری ابلهانه میآمیزد، مشتی نیروهای بی سروپا، شهر را مبدل به فاحشهای میکنند که برای لذت آنی و بهره خود همة هستی آن را مورد تجاوز قرار میدهند.
به قول نویسندة "سلطه و زنانگی" که ترجمة بخشی از آن توسط محمود نجفی به فارسی منتشر شده است، آگاهی از قربانیشدن، یک آگاهی دوسویه است. خود را چون یک قربانی بهنظر آوردن، فهم این نکته است که تا به حال متحمل آسیب شدهام و در بدترین حالت زیستهام و بدترین حالت در بهترین حالت وجودیام کاستی گرفته است. مثله شدهام، اما همزمان آگاهی فمینیستی، آگاهی مسرورکنندهای از قدرت خود است؛ از امکان بیسابقة رشد فردی و رهایی انرژی که مدتها سرکوب شده است. پس آگاهی فمنیستی از شهر و تخریب آن و روایت این وضعیت تراژیک، همزمان هم آگاهی از ضعف و هم آگاهی از قدرت است، برابر قدرت، قدرت مردانه و قدرت سیاسی مردورانه. و روایت چون عملی در تقابل با مرگ.
این آگاهی میتواند از شهر یک راوی بسازد. نماد همیشگی راوی / زن که درگیر قدرت مردانه است، شهرزاد است. شهرزاد نه تنها زنی که در شهر زاده شده، بلکه شهر را زاده است.
با این نگاه، روایت ما از ویرانی میراث طبیعی شهر، جذابتر میشود. زیرا به قول فوکو، روایت یعنی مقابله با مرگ. شهرزاد / راوی، نماد کامل این به تعویق انداختن مرگ و نابودی، به وسیلة روایتگری است. مقابلهای که با نمایش و به زبان آوردن و فاشکنندگی داستان تحقق مییابد و نمیگذارد خاطره یکسره محو شود.
رکن دیگر بحث، نمایش است؛ بیرونافتادگی و به تماشا نهادهشدن شهر. از چند جهت، بحث نمایش برای درک منظرِ این بحث مهم است. نخست، خواندن و قرائت شهر است با منظری تأویلی و یا سپس با رویکردی شالودهشکن. هردوی این نحوة قرائت از خصلتی لیبرالی و مضمون آن حاوی یک کنجکاوی زنواره است. هم فاشکردن، هم حالهای قطعیتستیز و رنگ به رنگ شدن و هم تلاش برای دریدن نقاب، خصایصی است که زنان طی تاریخ استیلای مردان کسب کردهاند. و این وجه با وجه نمایشگری که باز خصوصیت زنورانهای است ربط دارد.
از سوی دیگر، روایت سینمایی خود، سرشتی نمایشی دارد و خود سینما، یک زن / هنر است. جنبة مهمتر از این باید گفت اساساً جامعة سرمایهداری، جامعة نمایش است و من در اینجا کاملاً درحال اشاره به بحث گیدوبور هستم: "تمام زندگی جوامعی که در آنها مناسبات مدرن تولید حاکم است، به صورت انباشت بیکرانی از نمایشها تجلی مییابد. هر آنچه مستقیماً زیسته میشد، در هیأت بازنمودی دور شده است."
به یاد آوریم که مارکس در آغاز "کاپیتال" نوشته بود تمام زندگی جوامعی که در آنها مناسبات مدرن تولید حاکم است، به صورت انباشت بیکرانی از کالاها تجلی مییابد. اتفاقاً اکنون بیش از هر زمان، جهان انباشته از تصویر / کالا و نمایش فیلمیک است. کذب و مجاز همواره بر هر نمایش / کالا در جامعة مدرن و سرمایهداری معاصر سایه افکنده و روایت سینمایی، یک روایت ساختگی و دروغ از آن چیزی است که زیسته میشود. با اینهمه، حقیقت آن است که نوعی سینما و روایت غیرخطی و غیرداستانی وجود دارد که به نام سینمای مستند تصویری از قطعهای از زندگی و برههای از آن ارائه میدهد. در اینجا نمایش چیزی جز معنا و راستای تمامی کردار یک شکلبندی اقتصادی ـ اجتماعی و برنامة زمانیاش نیست. یعنی برهة تاریخیای که حاوی ماست.از این نظر، نمایش شهر در یک روایت سینمایی میتواند، با نمایش کذب و وارونه فاصله بگیرد و به حیات زیستهشدة شهر و جزئیات تضرد آن تقرب جوید.
• ماهنامه بام سبز، شمارة 2، خرداد 1387